close
تبلیغات در اینترنت
داستان عاشقانه
loading...

>> اولین سایت تخصصی داستان

داستان عاشقانه

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
اطلاعیه 0 362 arash

قلب

Zahra بازدید : 134 چهارشنبه 09 مرداد 1392 نظرات ()

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.


تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی كه من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا كنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالای سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دكتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت كنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاكت دیده نمیشد. بازش كرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان كه این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری كه قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این كارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور كند..اون این كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره های اشك روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نكردم...

 البته دوستان عزیز اینو بدونین هیچوقت به حرف پسرا نباید گوش کنین چون این ماجرا به ندرت اتفاق میفته

سه پیرمرد

مدیر سایت بازدید : 103 پنجشنبه 02 خرداد 1392 نظرات ()

 

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»

گل فروش

مدیر سایت بازدید : 56 شنبه 05 اسفند 1391 نظرات ()

 

 

 

داستان خواندنی

 

دربست!

زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: كجا؟

بهشت‌زهرا.

با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور مي‌شه.»

پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز كرد. اتوبان، بي‌انتها به نظر مي‌رسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلك‌هايش را سنگين‌تر كرد. صداي پچ‌پچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوش‌هايش ريخت.

يكباره صداي برخورد جسمي سنگين، او را از خواب پراند. ناخودآگاه ترمز كرد. مثل كابوس‌زده‌ها، از ماشين بيرون پريد. وسط جاده، پسري هم‌قد و قواره خودش، مچاله افتاده بود و هنوز نيمي از گل‌هاي رز و مريم را در دست داشت.

اهدای قلب

مدیر سایت بازدید : 153 پنجشنبه 05 بهمن 1391 نظرات ()

 

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود.نيازفوري به قلب داشت.از پسر خبري نبود.دختر با خودش مي گفت:ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني.ولي اين بود اون حرفات.حتي براي ديدنم هم نيومدي.شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد.دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد.درضمن اين نامه براي شماست..!

دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:

سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم.پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم.اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود.

آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد.و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم.

تلخی

مدیر سایت بازدید : 63 پنجشنبه 28 دي 1391 نظرات ()

سخت ترين ديدار.... ديدار اوني كه به جاي همه عشقي كه بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش كني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس كني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو كه به اميد برگشت دوبارش تحمل كردي تو گوشش فرياد كني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه كني كه بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه كه دلش ماله يكي ديگس .... تمام روزهايي كه تنها بودي...

آخر عشق

مدیر سایت بازدید : 58 دوشنبه 18 دي 1391 نظرات ()

يه روز يه دختره يه پسره را تو خيابون ميبينه و عاشقش ميشه به هر دري ميزنه كه با پسره دوست ميشه پسره اولش عشقشا باور نميكنه ولي بعدها پسره هم دل ميده به دختره خلاصه سالها ميگذره و اين دو با هم بزرگ ميشند پسره يه روز به دختره ميگه اگه من مردم چيكار ميكني دختره اشك تو چشماش جمع ميشه و با مكس زياد ميگه خدا نكنه منم ميميرم بعد دختره ميگه اگه من مردم تو چيكار ميكني پسره جواب نميده خلاصه ميگذره پسره يه فكري به سرش ميزنه و با كمك دوستان و خانواده صحنه سازي مرگ پسره را ميكنند خلاصه پسره را خاك ميكنند و بعد همه كه از سر خاكش رفتند دختره با يه شاخه روز قرمز مياد ميندازه و ميره پسره پشت درخت داشته نگاهش ميكرده بعد چند روز خبر ميرسه كه دختره با يه پسر ديگه دوست شده پسره دلش ميشكنه وغم گين بوده كه دست زمونه ميخوره و دختره ميميره خاكش ميكنند و بعد از اينكه همه رفتند پسره با يه دسته روز سفيد مياد سر مزارش و ميگه يادته گفتي اگه من بميرم تو چيكار ميكني و من چيزي جوابت ندادم حالا وقت جوابه اين كارا ميكنم اين روزاي سفيدا با خون خودم قرمز ميكنم منم كنارت ميميرم....

تنها راه رسیدن

مدیر سایت بازدید : 153 چهارشنبه 06 دي 1391 نظرات ()
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

کوروش کبیر

مدیر سایت بازدید : 64 چهارشنبه 06 دي 1391 نظرات ()

دختری به کوروش کبیر گفت:من عاشقت هستم....

کوروش گفت:لیاقت شما برادرم است که از من

زیباتر است و پشت سره شما ایستاده.


تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
گروه شیراز تکنولوژِی تلاش دارد بهترین ها را به شما هدیه دهد
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    نظرسنجی
    آیا با ارسال داستان ها به صورت اس ام اس و با هزینه کم موافق هستید؟


    داستان ها در قالب کتاب موبایل با کدام فرمت روی سایت قرار بگیرد؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 155
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 26
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 3
  • بازدید امروز : 7
  • باردید دیروز : 59
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 66
  • بازدید ماه : 151
  • بازدید سال : 328
  • بازدید کلی : 30,601