close
تبلیغات در اینترنت
داستان پلیسی
loading...

>> اولین سایت تخصصی داستان

داستان پلیسی

آخرین ارسال های انجمن
عنوان پاسخ بازدید توسط
اطلاعیه 0 362 arash

سرقت شبانه

مدیر سایت بازدید : 172 شنبه 09 دي 1391 نظرات ()
ساعت 2 و 30 دقيقه صبح بود كه متهم را آوردند. جوانكي استخواني و زردرو كه نشانه‌هاي اعتياد در تك‌تك اجزاي صورتش ديده مي‌شد.او را به اتهام قتل گرفته بودند.

شبانه همراه مردي ديگر به خانه‌اي در شهرري رفته و مجسمه‌اي را دزديده و مرد صاحبخانه را به قتل رسانده بود. البته خودش قتل را قبول نداشت و مي‌گفت كارش فقط دزدي است و در همه عمرش دست به كارد نبرده و از خون و خونريزي تنفر دارد.

سرگرد شهاب آبي به صورتش زد و بعد كار را با خواندن گزارش كلانتري شروع كرد. متهم اسمش حميد و سابقه‌دار بود. موقع فرار از محل قتل، زن صاحبخانه متوجه شده و داد و فرياد راه انداخته و اهالي محل دنبال دزدها رفته و حميد را گرفته بودند اما كسي نفر دوم را نديده بود، انگار كه در سياهي شب حل شده باشد.

كارآگاه سوالات مقدماتي را پرسيد و بعد رفت سراغ اصل مطلب:ماجراي قتل را توضيح بده. خوب و دقيق. طفره هم نرو كه اصلا حال و حوصله ندارم.

تا حميد بخواهد دهان باز كند ستوان ظهوري در را باز كرد و داخل آمد. تازه از خواب بيدار شده و چشمانش قرمز بود. سردرد بدي هم داشت.او با نگاه از رئيس‌اش اجازه گرفت و پشت ميزش نشست. حميد شروع كرد: من از قتل چيزي نمي‌دانم.

جنايت در خانه قديمي

مدیر سایت بازدید : 202 یکشنبه 03 دي 1391 نظرات ()
كارآگاه شهاب تازه از بازسازي صحنه قتل برگشته و خيلي خسته بود. دلش چاي ليواني پررنگ مي‌خواست و البته يك سيگار كه مدت‌ها بود به آن لب نزده بود، اما براي هيچ ‌كدامشان فرصت نداشت چون ستوان ظهوري از نيم ساعت قبل منتظر رئيس‌اش بود تا او را سر صحنه جنايتي تازه ببرد. مقتول مردي 35 ساله به اسم داريوش بود كه بعد از مدت‌ها اقامت در آن سوي آب‌ها، تازه به ايران برگشته و در اولين شب اقامتش در تهران به قتل رسيده بود.

 

سرگرد با اعصاب‌خوردي همراه دستيارش راهي بلوار فردوس غرب، خيابان بهار شمالي شد. محل جنايت يك خانه قديمي‌ساز دو طبقه بود كه سال‌ها متروك و خالي از سكنه مانده بود. كارآگاه وقتي وارد طبقه اول شد جنازه داريوش را همانجا تقريبا جلوي در، روي خرسكي رنگ ‌و رو رفته ديد. خون زيادي از او رفته و صحنه رقت‌انگيزي به وجود آورده بود. در اتاق خواب همان طبقه اول سه چمدان نو گوشه‌اي افتاده و در يكي از آنها باز بود. به نظر نمي‌رسيد چيز خاصي از داخل آن به سرقت رفته باشد.

 

شهاب دنبال كسي مي‌گشت كه اطلاعات بيشتري از داريوش به او بدهد، آن شخص كسي نبود جز عموي داريوش كه جنازه را پيدا و پليس را خبر كرده بود. مرد طاس و كمي چاق بود، با قد كوتاه و نگاهي بي‌رمق. او گوشه‌اي نشسته بود و هق‌هق مي‌كرد. يكي از ماموران كلانتري كارآگاه را به سجاد معرفي كرد. مرد ميانسال تمام قد ايستاد و در حالي كه معلوم بود هنوز به خودش مسلط نشده شروع كرد به پشت‌سر هم كردن جملات پرت و پلا و بي‌ربط. سرگرد سعي كرد مرد را آرام كند: «من به يك سري اطلاعات احتياج دارم كه شايد شما بتوانيد كمك كنيد».

 

سجاد اعلام آمادگي كرد و قبل از هر چيز درباره برادرزاده‌اش توضيحاتي‌داد. داريوش 15 سال بود كه همراه مادرش راهي استراليا شد و در تمام اين مدت فقط يك بار آن هم به خاطر فوت پدرش به ايران آمد. مرد داغدار با حسرت به نقطه نامعلومي خيره مانده بود و همين طور حرف مي‌زد: «داريوش دكتري خواند و سرش آنجا حسابي شلوغ بود. بعد از مرگ پدرش خيلي اصرار كرديم برگردد پيش خودمان، اما در سيدني خيلي به او احتياج داشتند. حقيقتش من اصلا از مادر او خوشم نمي‌آمد. طلاق گرفت و رفت آن طرف دنيا. داريوش همان يك باري كه براي ختم پدرش به ايران آمد حرف‌هايي درباره اين كه تصميم به ازدواج دارد به من گفت و از زيرزبانش كشيدم دلش گرو دخترم است. آزاده هم از داريوش بدش نمي‌آمد. هر چه باشد آنها از يك خون بودند. همبازي دوران بچگي و...».

تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
گروه شیراز تکنولوژِی تلاش دارد بهترین ها را به شما هدیه دهد
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    نظرسنجی
    آیا با ارسال داستان ها به صورت اس ام اس و با هزینه کم موافق هستید؟


    داستان ها در قالب کتاب موبایل با کدام فرمت روی سایت قرار بگیرد؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 155
  • کل نظرات : 3
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 26
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 3
  • بازدید امروز : 15
  • باردید دیروز : 59
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 74
  • بازدید ماه : 159
  • بازدید سال : 336
  • بازدید کلی : 30,609